تبليغاتX
"پروانه ات خواهم ماند"

"پروانه ات خواهم ماند"

وصال

سالها پیش از این، در بهاری زیبا، در غروبی غمگین، در سکوتی سنگین

ما به هم بر خوردیم.

من برای دل تو، تو برای دل من، آن بهار زیبا

تو هزاران فتنه در نگاهت خفته، من به دنبال نگاهت به بلا افتاده.

روزها در پی هم

 تو جدا از من و فارغ از غم، من و غم دست به هم، از گذر گاه زمان می گذریم.

تو سراپا شادی، غرق در نشئه ی این آزادی

غافل از سلسله ی بند نگاهت بودی

که در آن این دل بیچاره ی من بی خبر گشت اسیر.

من در اندیشه ی زیبایی آن فصل بهار، در زمستانی سرد، با دلی رفته ز دست

زیر لب می گویم:

 کاش میشد به تو گفت که تو تنها سخن شعر منی

کاش می شد به تو گفت که تو تنها از برای دل نومید منی

کاش می شد به تو گفت تو مرو،دورمشو ازبر من، تو بمان تاکه نمیرددل من.

حیف می دانم من که تو یک روز،همانگونه که بود آمدنت در بهاری زیبا، در غروبی غمگین

دل مجنون مرا که به پایت بنشسته است به امید وصال

زیر پا می نهی و می گذری...!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 20:47  توسط سما  | 

سلام به همه

من اومدم

جای همه تون خالی خیلی خوش گذشت!

قربون همه ی کسانی که منو فراموش نکردن

در اولین فرصت یه آپ قشنگ می ذارم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 22:3  توسط سما  | 

سلام به همه ی دوستای گلم

پیشاپیش عید همه تون مبارک

من یه چند روزی نیستم دارم میرم اصفهان ، عروسی دختر خالم

بالاخره راهه دیگه ، حلال کنین

قربون همه تون "سما"

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 23:29  توسط سما  | 

قلب دوستی ما(تقدیم به همه ی دوستای وبلاگ نویسم)

هیچ کس کامل نیست

پس هیچ دوستی ای نیز

بی عیب نخواهد بود

بارها دیدن گلبرگ های خشک

در یک شاخه ی گل سرخ

ما را به بیشتر گرامی داشتن

گلبرگ های تازه ی سرخ رنگ

وا می دارد

در قلب دوستی میان ما

احترام و عشقی ژرف

به یکدیگر نهفته است

پس همان گونه که

شخصیت ما رو به دگرگونی و پیشرفت دارد

دوستی ما نیز محکم تر

و زیبا تر می شود

تو برایم بسیار با ارزشی

و خیلی دوستت دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 22:37  توسط سما  | 

یه حرف خودمونی!

سلام این اولین باره که دارم بدون شعر و یا متن ادبی توی وبلاگم حرف می زنم

خب اینم یه جورشه!!!!

چند روز پیش به سرم زده بود وبلاگمو کلآ حذف کنم (از بس که حالم گرفته بود)،

وقتی به خواهرم گفتم که می خوام این کارو بکنم گفت: "دیوونه شدی؟!

چرا می خوای وبلاگی که این همه براش زحمت کشیدیو حذف کنی؟

خودتو حذف کن!"

و من به این حرفش خیلی فکر کردم.

کاش می شد بتونم خودمو دیلیت کنم.

شبهای پر ارزش قدر منو از دعاهای خیرتون بی نصیب نذارین. ممنون.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 0:32  توسط سما  | 

برای 12مهر!

چه سلامی؟! چه نگاهی؟! وقتی شانه هایت مدتهاست به علامت نمی دانم

بالاست و انگار حالا حالا ها هم خیال پایین آمدن ندارند.

چه گرمایی؟! وقتی دیگه مه آه من یخ دستانت را حتی تکان هم نمی دهد.

چه حرفی؟! وقتی تمام حرفها را زده تصمیم رفتنت را روی دیوار هر پس کوچه ای

نوشتی و من فقط خوانده ام.

چه سیبی؟! وقتی سرخ را زیر سؤال کم رنگ ماندن و نماندنت کشتی.

چه تولدی؟! وقتی تمام شمع های دنیا را زیر دین ناز سوسوی چشمانت سوزاندی.

چه دوست داشتنی؟! وقتی به تعداد حروف "دوست داشتن" هم دوستم نداری.

هیچ فقط همین...     

گر ز آزردن من هست غرض مُردن من

مُردم آزار مکش از پی آزردن من

 

 

 

لطفآ یک دقیقه سکوت!!!

 

به احترام تمام لحظه هایی

 

که در انتظارپاسخ تو مردند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 15:16  توسط سما  | 

تقدیم به تو دوست عزیزم!

تولدت مبارک باد

 ای عاشقانه ترین شعر!

فصل خجسته ی میلادت

جشن تمامی اخترهاست

جشن درخت و سبزه و دریاست

ای از تبار روشن خورشید!

ای امید!

تا صد بهار خرم دیگر

پیوسته خوب و خوشایند باشی

وین جشن تولد شادت

در امتداد بودن و پیمودن

جاوید و مستدام باد!

بیا شمعا رو فوت کن...

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 1:22  توسط سما  | 

صبر سنگ

روز اول پیش خود گفتم

دیگرش هرگز نخواهم دید

روز دوم باز می گفتم

لیک با اندوه و با تردید

***

روز سوم هم گذشت اما

بر سر پیمان خود بودم

ظلمت زندان مرا می کشت

باز زندانبان خود بودم

***

آن من دیوانه ی عاصی

در درونم های و هو می کرد

مشت بر دیوارها می کوفت

روزنی را جستجو می کرد

***

در درونم راه می پیمود

همچو روحی در شبستانی

بر درونم سایه می افکند

همچو ابری بر بیابانی

***

می شنیدم نیمه شب در خواب

های های گریه هایش را

در صدایم گوش می کردم

درد سیال صدایش را

***

شرمگین می خواندمش بر خویش

از چه رو بیهوده گریانی؟

در میان گریه می نالید

دوستش دارم، نمی دانی؟

***

می نشستم خسته در بستر

خیره در چشمان رویاها

زورق اندیشه ام، آرام

می گذشت از مرز دنیاها

***

باز تصویر غبار آلود

زآن شب کوچک، شب میعاد

زآن اتاق ساکت سرشار

از سعادت های بی بنیاد

***

در سیاهی دستهای من

می شکفت از حس دستانش

شکل سر گردانی من بود

بوی غم می داد چشمانش

***

روز ها رفتند و من دیگر

خود نمی دانم کدامینم

آن من سر سخت مغرورم

یا من مغلوب دیرینم؟

***

بگذرم گر از سر پیمان

می کشد این غم دگر بارم

می نشینم، شاید او آید

عاقبت روزی به دیدارم

***

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 1:58  توسط سما  | 

راز گل سرخ

+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 21:29  توسط سما  | 

برای تو

از درخت و از برگ


از سبز ،روشن،‌ ‌شمشاد


از بی پایان، نورانی ، دشت...


از همه چیز دلزده ام


جز از تو،


افسوس...!


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 23:58  توسط سما  | 

تنها تو بیا!

"پوستر از سینا گرافیک"

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 21:34  توسط سما  | 

هر زنی زیباست!

پسرکی از مادرش پرسید: مادر چرا گریه می کنی؟

مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت: نمی دانم عزیزم، نمی دانم.

پسرک نزد پدرش رفت و گفت: بابا چرا مامان همیشه گریه می کند؟ او چه می خواهد؟

پدرش تنها دلیلی که به ذهنش می رسید این بود: همه ی زنها گریه  می کنند ، بی هیچ دلیلی!

پسرک بزرگ شد ولی هنوز از اینکه زنها خیلی راحت به گریه  می افتند، متعجب بود.

یک بار در خواب دید که دارد با خدا صحبت می کند، از خدا پرسید:

خدایا چرا زنها این همه گریه می کنند؟

خدا جواب داد: من زنها را به شکل ویژه ای آفریده ام

به شانه های او قدرتی داده ام تا بتواند سنگینی زمین را تحمل کند،

به بدنش قدرتی داده ام که بتواند درد زایمان را تحمل کند،

به دستهایش قدرتی داده ام که حتی اگر تمام کسانش دست از کار بکشند، او به کار ادامه دهد،

به او احساسی داده ام تا با تمام وجود به فرزندانش عشق بورزد، حتی اگر اورا هزاران بار اذیت کنند،

به او قلبی داده ام تا همسرش را دوست بدارد، از خطاهای او بگذرد و همواره در کنار او باشد،

به او اشکی داده ام تا هر هنگام که خواست فرو بریزد،

این اشک را منحصرآ برای او خلق کرده ام تا هر گاه نیاز داشته باشد، بتواند از آن استفاده کند.

زیبایی یک زن در لبا سش، مو ها یا اندامش نیست!

زیبایی زن را باید در چشمانش جست و جو کرد زیرا تنها راه ورود به قلبش آنجاست!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 0:13  توسط سما  | 

خیلی سخته

خیلی سخته که بغض داشته باشی ،اما نخوای کسی بفهمه!

خیلی سخته که عزیزترین کست ازت بخواد فراموشش کنی!

خیلی سخته که سالگرد آشنایی با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگیری!

خیلی سخته که روزتولدت همه بهت تبریک بگن جزاونی که فکرمی کنی به خاطرش زنده ای!

خیلی سخته که غرورت رو به خاطر یه نفر بشکنی بعد بفهمی دوست نداره!

خیلی سخته که همه چیزت رو به خاطر یه نفر از دست بدی اما اون بگه نمی خوامت!

خیلی سخته...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 16:7  توسط سما  | 

شقایق گل همیشه عاشق

"پوستر از سینا گرافیک" 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 0:26  توسط سما  | 

میلاد منجی سبز گرامی باد

گل نرگس

بیا!

ترحمی کن و بیا

که همچو غنچه های یاس به انتظار رجعتت شکفته ام

که غصه ی جدایی تو را

برای شاخه های نازک بید گفته ام

تو ای زندگی!

بهار قلبها!

ترحمی کن

و

بیا!

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 0:18  توسط سما  | 

زندان عشق
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 0:37  توسط سما  | 

عشق...

عشق
برترین احساس
اشتیاقی عالمگیر
نیرویی بس عظیم
و شوری شگفت انگیز است

عشق
دوری جستن
از آزردن دیگری
دوری جستن
از شکل دلخواه خود دادن به او
دوری جستن
از تسلط بر او
و دوری جستن
از فریب دادن اوست

عشق
درک یکدیگر
شنیدن حرف یکدیگر
پشتیبانی از یکدیگر
و شاد بودن در کنار یکدیگر است

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 22:49  توسط سما  | 

 
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 22:48  توسط سما  | 

عشق...(فصل دوم)

عشق

بهانه ای برای عدم پیشرفت

بهانه ای برای بهتر نشدن

بهانه ای برای کوچک نمودن آرزوها

و بهانه ای برای اطمینان بیجا به دیگری

نیست

عشق

صداقت کامل داشتن با هم

رؤیاهای هم را سهیم بودن

تلاش در رسیدن به هدفهایی مشترک

و بر دوش گرفتن عادلانه ی مسئولیتهاست

در این دنیا همه می خواهند عاشق باشند

عشق، احساسی نیست که بتوان

آن را ساده انگاشت

عشق، احساسی است که باید آن را گرامی داشت

به بار آورد و از آن مراقبت کرد

عشق

دلیل زندگی است.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 22:42  توسط سما  | 

درد تاریکیست درد خواستن

 

رفتن و بیهوده خود را کاستن

 

سر نهادن بر سیه دل سینه ها

 

سینه آلودن به چرک کینه ها

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 20:33  توسط سما  | 

باور نکن

سلام .حال من خوب است و ملالی نیست جز گم شدن خیالی بیش

که مردم به آن شادمانی بی سبب گویند.

با این حال اگر فرصتی باشد چنان از کنار زندگی می گذرم

که نه زانوی آهوی بدون جفت بلرزد

و نه این دل نا ماندگار بی درمان.

نامه ام باید کوتاه باشد.

پس دوباره می نویسم:

سلام. حال من خوب است .

اما تو باور نکن ..

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 0:4  توسط سما  | 

این نیمکت ها شما رو یاد چه چیزی می اندازه؟

یه نیمکت خالی...

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 0:43  توسط سما  | 

غروبهای پس از تو

به گریه پلک گشودند غروبهای پس از تو

 

طلوع فاجعه بودند غروبهای پس از تو

 

گرفت آتش و باران تمام دفترشان را

 

دل مرا که سرودند غروبهای پس از تو

 

و کوچه باغ تهی شد ز عطر بوسه و لبخند

 

و عاشقانه نبودنت غروبهای پس از تو

 

غروبهای غریبی، غروبهای غم آلود

 

چقدر تلخ و کبودند غروبهای پس از تو!

"تقدیم به امید عزیزم که با پرواز زود هنگامش داغی ابدی بر دلهایمان گذاشت. روحش شاد"

+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 23:52  توسط سما  | 

دست خودم نیست


که پیراهنم را پناه پروانه ها می گیرم


خبر آورده اند باد می آید . . .


خبر آورده اند که


احتمال وقوعِ حادثه نزدیک است


خبر آورده اند


دریا دور و باغ بی کلید است

 

و من


جور دیگری غمگینم. . .

+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 23:22  توسط سما  | 

رفته ای...

گل به گل ،سنگ به سنگ



این دشت همه یادگاران تو اند



رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ



در تمام در و دشت ،سوگواران تو اند



رفتی اینک...

 

 اما آیا باز میگردی؟



چه تمنای محالی دارم!



خنده ام می گیرد...

+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 21:44  توسط سما  | 

کاش ...

کاش کسی رو ،دلمون پا

نمی ذاشت!

 

 

کاش اگه پا می ذاشت دلمون، رو

تنها نمی ذاشت!

 

 

کاش اگه تنها می ذاشت رد پاشو،

 رو دلمون جا نمی ذاشت!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 21:35  توسط سما  | 

یاد خاطره ها

زیر این سقف بلند ، زیر این چرخ کبود


فارغ از بود و نبود،  فارغ از همهمه ی وحشی شهر


من و تو دیده به هم دوخته بودیم آنروز


دل من گرم محبت ، دل تو گرم امید


تن من مرتع عطشان، تن تو رود سپید


چشم من چشم تمنا ،رخ تو محفل شرم


لحظه ای ساکت و گرم


من و تو دیده به هم دوخته بودیم آنروز


من در آن روز تب آلوده ی تابستانی


به وسعت چشم تو پناه آوردم


و تو ای خوبترین خاطره ها!


به من از روی سخا بخشیدی


جنگل شب زن چشمت را


و من آنجا گفتم:


"در نظر بازی بی خبران حیرانند"


و تو خندیدی و گفتی :"آری


عشق داند که در این دایره سرگردانند"


اینک ای رهسپر وادی کوچ!


سالها رفته از آن روز بزرگ


سالها رفته که دوریم ز هم


سالها رفته ولی


من از آن روز تب آلوده ی تابستانی


خاطراتی به نهانخانه ی خاطر دارم


که شکوفایی اشعار مرا ابهامی ست


و مرا با همه ناآرامی


یاد آن خاطره ها آرامی ست.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 16:28  توسط سما  | 

شمع

داستان غم هجران تو گفتم با شمع  آنقدر سوخت که از گفته پشیمانم کرد0من آن شمعم که با سوز دل خویش

 

 

فروزان می کنم ویرانه ای را

 

 

اگر خواهم که خاموشی گزینم

 

 

پریشان می کنم کاشانه ای را

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 0:24  توسط سما  | 

خدا

اگر تنهاترین تنها شوم باز خدا هست.

 

او جانشین تمام نداشتن هاست.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 0:3  توسط سما  | 

تقدیم به آزی جونم که عاشق این شعره!

دوباره دل هواي با تو بودن كرده


نگو اين دل دوري عشقتو باور كرده


دل من خسته از اين دست به دعاها بردن خدایا چرا؟؟؟


همه آرزوهام با رفتن تو مردن


حالا من يه آرزو دارم تو سينه


كه دوباره چشم من تو رو ببينه


واسه پيدا كردنت تن به دل سرما ميدم


آخه تو رنگ چشات هيبت دنيا رو ديدم


توي هفتا آسمون تو تك ستاره مني


به خدا نازدو چشماتو به دنيا نميدم


حالا من يه آرزو دارم تو سينه


كه دوباره چشم من تو رو ببينه

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 0:32  توسط سما  |